[ Home | Archive | Links | Contact ]  




Tuesday, July 22, 2008







تو گه می خوری
بابت ِ دقیقا نمی دونم چی
می گی معذرت .

گیریم که من می دونم ولی ازت می پرسم بابت ِ چی
این یعنی کارت درست بوده
حرفی هم که زدی در عین شعورت بوده
در حالیکه من دیگه به تو عنوان یه رفته نگاه می کنم
که رید و رفت .
فقط می گی بابت دیروز معذرت
که چی بشه ؟
دوستم بمونی ؟







/ .







[ 10:40 PM ]







Monday, July 21, 2008







نمی تونم باهات حرف بزنم .
می فهمی ؟
دنیا خیلی با من و تصوراتی که ازش دارم فرق داره
ادما هم اونی نیستن که فکر می کنم .

داره این دایره عمیق تر می شه و کوچیک تر ..







[ 10:46 PM ]













حرفش واسم خیلی سنگین تموم شد .

بعد از یک ساعت سکوت و چرخش حرف پرسید ازدست من ناراحتی ؟
گفتم نه .
گفت بهونه داری واسه ناراحت بودن ؟
گفتم اره .
گفت بگو .
گفتم ناراحت نیستم .
گفت اینا زَهر ه واسه دوستی , می دونی ؟
گفتم من ناراحت نیستم .
گفت خوب پس مثل سیانور زیر دندونت نگه دار واسه همون وقتی که فکر می کنی لازمه .







[ 10:31 PM ]







Saturday, July 19, 2008







این روز ها من خیلی چیز ها را دوست ندارم .
و الان مثل دختر بچه هایی که میان توو اتاقشون و می شینن با عروسکشون حرف می زنن و می خوان حالیش کنن که
ببین :

مامانم نمی فهمه من کرفس دوست ندارم هی می گه بخور . هی کرفس می ده بهم .
من هیچ وقت به تو زور نمی کنم که چی بخوری عروسک جونم . اصن چقدر شکلات می خوای بهت بدم ؟
حتی می تونی امشب رو هم مسواک هم نزنی . هر وقت هم دلت خواست بخواب .

هی می شینم تو اتاق نق می زنم . زار میزنم .







[ 10:18 PM ]













این پسره ی انتر منو تو شر شر بارون نگه داشته می گه کتت و بزن بالا ببینم دمبت چه رنگیه" "


جهان . کاغذ بی خط

{+ }







[ 5:41 PM ]







Friday, July 18, 2008







حوصله م سر رفته بود . با گوشی م ور رفتم هی و سیم کارت رو سوزوندم .







[ 9:48 PM ]













«...دارم فرو می رم. من ديگه به هيچی اعتماد ندارم. به هيچی اعتقاد ندارم. دارم هدر می رم. اين يعنی چی؟... آويزونم، آويزون. چی کار کنم؟ ما آويخته ها، به کجای اين شب تيره بياويزيم قبای ژنده و کپک زده خودمون رو؟»


حمید . هامون .







[ 9:45 PM ]







Thursday, July 17, 2008







خوب مهمون بازی و شام و دور هم جمع شدن واسه سالگرد ازدواج این و اون و این چیزا به کنار .
واسه شماها خوبه , خوب باشه

ولی یکی به فکر من ِ کوزت نیست این جا این همه ادم یهو می خوان بیان ؟







[ 6:46 PM ]







Wednesday, July 16, 2008







اصن هر چی
ولی من خالی نشدم /.







[ 11:17 PM ]



















[ 10:21 PM ]













به نظرم
دیگه هیچ چی
هیچ دلیلی واسه من قابل قبول نیست /.

سگ هم شدم .
به هیشکی رحم نمی کنم .







[ 10:16 PM ]







Tuesday, July 15, 2008







خوبه
همه یه جایی رو دارن که برن
یه ذوقی
یه کاری
حرفی .

ببین
من باید زیر همین اسمون گم شم .







[ 10:47 PM ]













لعنت به تحویل پروژه هایی که فکر می کنی با عقب افتادنشون کاری از پیش می ره
عقب هم می افتن
ولی بازم همه ش می مونه واسه شب اخر

.







[ 10:35 PM ]



















/


بهمن . جواهر چیان . یه روز واسه ما شعر خوند .
واسه ما شعر می خوند . صداش واسه شعر های خودش خوب بود .
بهمن تو جمع ما بود . یعنی ما تو جمع بهمن بودیم .
بهمن پریروز سه ساعت با اکبر پیاده را ه می ره و می گن و می خندن . بر خلاف همیشه اخرش هم رو بوسی می کنن .
بهمن همون شب می خوابه و صبحش پا نمی شه .
بهمن جوون بود . باید می بود . باید کتابش چاپ می شد .
55-86







[ 10:09 PM ]







Sunday, July 13, 2008












اینو می خوام .
همینو .


{ + }







[ 12:31 AM ]













دلم یه دوست می خواد .
دختر .







[ 12:03 AM ]







Saturday, July 12, 2008







من و تو ما که نمی شیم هیچ
بلکه
هیچ گوز دیگه ایی هم نمی شیم .


اوکی ؟







[ 11:49 PM ]













/.

پسر ها ی ترم دومی که فکر می کنن مرد بودن و پشت بودن واسه اون دختری که مخ شو زدن
یعنی تا ایستگاه تاکسی باهاش بیاد . یا تا یه جا برسونتش .


گوساله های پوشالی ِ بی مغز .
چقدر حالم ازین صحنه ها بهم می خوره .







[ 9:02 PM ]







Friday, July 11, 2008







بیمارستان . ساعت 2.15 نصفه شب یا همون بامداد .

من از سه ساعت پیش اینقدر گریه کردم که دیگه هیچ جا رو نمی بینم .
بهش مسکن می زنن , می خوابه . ناله می کنه .
میاد دم در بیمارستان . بهم اس ام اس می زنه می گه من واسادم هر وقت تونستی بیا پایین .
می رم . می شینم تو ماشین . طبق معمول بدون هیچ صدایی زار می زنم .
رومو می کنم بهش می گم چرا همه چی این جوریه .
نگاش یه جایی گم شد که من نفهمیدم نزدیک بود یا دور .
می گه بسه دیگه مریض میشی . چشات مریض می شه .
بعد هم من جایی بین صندلی ماشین و در و اسفالت و دست هاش
غش می کنم .







[ 11:21 PM ]













اره .
تا اونجایی که من شنیده بودم و تو گوشم خونده بودن
مثکه دنیا اینقدر بزرگ هست که واسه همه جا باشه
یعنی که هر کی بتونه اسه بره و اسه بیاد


ولی کوچیک و تنگه
ولی باریک و دراز ه
ولی طولانی و رو آبه
ولی پر ادمای تکراریه
پر ادمایی که به نوعی یه رابطه ایی باهاشون پیدا می کنی
پر خیابون هایی که هر ساعتش رو مزه کردی

من
دلم نمی خواد
دیگه کسی رو ببینم .







[ 6:25 PM ]







Thursday, July 10, 2008







gerye da r am +


koskholi -


age begam daram gerye mikonam +
? chi


adiE -


merc +
shenakht







[ 1:29 PM ]













چرا ادم< من >
فکر و ذهنش رو با این دو سوال می گاد

چرا بعضی چیزا تموم می شن ؟
چرا بعضی چیزا تموم نمی شن ؟







[ 11:54 AM ]







Tuesday, July 8, 2008







وقتی کسی تو زندگیت نداری

مثل همون وقتی که کسی داری و بهش چنگ می زنی تا
در نره

به چیزای دری وری
چنگ می زنی

مثلا منو ببین

کم مونده برم یه شماره بگیرم تا بلکه فقط با یکی حرف بزنم
یا حتی تصمیم گرفتم برم دیوار های اتاق رو بچسبم

بگم
تو رو خدا نرین

/.







[ 8:08 PM ]













من دیشب تا صبح که بیدار بودم
فکر می کردم از درد سوختن دستم با روغن که داشت تاول می زد
و یه کیسه اب یخ گذاشته بودم رو
می میرم /.







[ 7:56 PM ]













می دونم دیشب که زنگ زد و گفت تا سیگارم تموم شه حرف بزنیم
وسط سکوت و دود
گریه اش گرفته بود .

من می شناسمت پسر ..







[ 7:52 PM ]













Don't stand so close to me






گفت تموم کردنم مثل شروع کردن خوبه نه ؟
گفتم هوم
گفت فقط همین دو دفعه س که ادم خیلی دلش زده میشه . یه حسیه . انگار دیگه تهشه . نه ؟





شروع یا پایان
کی می دونه کدوم بهتره
کی می دونه چی جواب می ده ؟
خیلی وقته دیگه کسی نیست .
hoZ لا اقل تو یه چیزی بگو

هر چی ....







[ 2:31 PM ]













بهش می گم کاش یه مامان داشتم .

می گه حالا من که دارم , چه گلی به سرم زده ؟







[ 2:03 PM ]













من قطعا می تونم گه ِ خوبی به زندگی م بزنم .
خوب گه بزنم
این رو تجربه ثابت کرده


/.







[ 2:01 PM ]







Monday, July 7, 2008







شماها که به چیز بدی فکر نمی کنین
شماهایی که لابد می دونین عاشقین یا فارغ
و حتی می دونین که عشقتون چه شکلیه
دلتون نمی گیره مگر اینکه اتفاق مشخصی بیفته
شماهایی که فکر می کنین ادم بزرگی هستین
لبخند می زنین و تو چت بوس می فرستین و می گین هانی چه خبر

..

باریکلا







[ 8:54 PM ]













اونی که موند و حوضش علی بود دیگه ؟

خواستم مطمئن شم من نبودم که احیانا ؟ هوم ؟







[ 8:29 PM ]













من یه شلوار جین تنگ دارم که بالاش پر از زرق و برق و جینگوله . بعد این شواره جر خورده هی
از یه کم پایین تر از محل استقرار باسن
هی هم بیشتر جر می خوره
از جلو هم که دیگه نگو
سر زانوش
هی هم من بیشتر می پوشمش

:D







[ 12:48 PM ]













در بازه ی زمانی بین 4 تا 5 صبح
خیلی چیز ها واسه من تعیین می شن

همون موقعی که از خواب می پرم . تصمیم های بزرگی می گیرم .







[ 12:23 PM ]







Sunday, July 6, 2008







من در هر زمینه ایی از زنگی ام که نگاه می کنم
می بینم که فقط شکست خوردم ..







[ 9:38 PM ]













من نمی تونم اعصاب ندارم ِ تو ببینم

...







[ 9:37 PM ]













آی کن نات ستاپ مای سلف او وات ایم گویینگ ترو ..







[ 9:32 PM ]













اصلا مسئله اغراق نیست
بحث بلد نبودن حل کردن ساده ترین مسئله هاست ..

هی صورت مسئله رو دوباره می پرسم از خودم .

پنج تا پرتقال داشتیم . دو تاشو می دیم به همسایه مون
چند تاش می مونه ؟
چندتا ؟

خب دو تاشو می دیم به همسایمون
چند تا پرتقال داریم ؟ ..
چند تا داریم ؟

همم ..







[ 12:23 PM ]







Saturday, July 5, 2008







یادته یه بار چقدر داغون بودم ؟ واسم اس ام اس دادی :

ارومم کن پس اروم باش . خودمم حالم بده...

؟

می دونی تا همین الان که اونو سیو کردم
هر دفعه که می خونم
چی می شم ؟

می دونی هنوز عادته شب پا شدن و اس ام اس دادن روم مونده ..
ببین
من و تو هر چقدرم واسه خودمون ضعیف باشیم و بپکیم
به بقیه خوب می رینیم نه ؟
یعنی باید سعی مون رو بکنیم .







[ 1:32 AM ]













آه هوای تازه ی باران خورده
کمی ما را
ارام کن .







[ 12:29 AM ]







Friday, July 4, 2008







Tomorrow you'll be gone
And I'll miss you


Yeah I'll miss you

Yeah I'll miss you



...







[ 1:27 PM ]













بذار من و تو تکلیف مون رو روشن کنیم .
یعنی گه خوردی نذاری

منظورم اینه که منو هول بده جلو
تا تکلیفت رو روشن کنم .







[ 12:40 PM ]







© Copyright 2007
[ So Near ]
Template Designed By:
{ Emotional Winter }